تبليغاتX
پندار نیک,گفتار نیک,کردار نیک

پندار نیک,گفتار نیک,کردار نیک

درد و دل آزاد

سایه ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد

                                ما به او محتاج بودیم و او به ما مشتاق

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 20:40  توسط حسام  | 

بعضی موقعها هستش که انگار اونجایی که هستی نیستی ، نمی دونم انگار ، انگار  تواین دنیا نیستی فقط جسمت تو این دنیاست .

همه چی می شنوی ولی حق هیچ نوع اعتراضی رو نداری .

ولی این دائم نیست . حالا فکرش رو بکن که لال یا کر یا معلول ذهنی هستی .

آدمی اینقدر مغرور هستش که تا وقتی چیزی داره یا بطور واضح تر بدنش سالم هستش قدرش رو نمی دونه .

این جمله رو همیشه باشه : سرت سلامت .

                                       

                              

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 19:45  توسط حسام  | 

فریاد خواهم زد

 

آمدم بعد از مدتها دوری از این دنیای مجازی ، با کوله باری از درد و آه وناله .

اتفاق دیگه .

ولی چه اتفاقی که صبر علاجش صبر عیوب رو میخواد .

باز هم شکر که زنده ام و در آینده سالم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 14:22  توسط حسام  | 

تا آب شدم سراب دیدم خود را

دریا گشتم حباب دیدم خود را

آگاه شدم غفلت خود را دیدم

بیدار شدم 

            بخواب دیدم خود را 

                                                                                    منسوب به ابو سعید ابوالخیر

                                               

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 17:51  توسط حسام  | 

چرا بعضی آدمها بعضی کارهاشون رو با دلهره انجام میدن .

تعدادی از آدمها هم هستن که هیچ وقت دلهره برای انجام کاری ندارن ، جالب انجاست که هکیشه تو کارهاشون هم موفقند و به هر چی می خواهن می رسن .

یه چیزی تو مغز آدمیزاد هستش به نام باور . اگه به کاری که می خواهی انجام بدی اعتقاد داشته باشی و خودت رو باور کنی همون می شه که می خواهی . هیچ وقت به دلت بد راه نده و با شهامت کامل کارت رو انجام بده .

                   

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 16:45  توسط حسام  | 

گاهی به آسمان نگاه کن

آسمان رو به زمین است . خورشید به زمین نگاه می کند .درخت پنجه در زمین دارد . انسانها بر روی زمین زندگی می کنند ، راه می روند ، آسمان را نگاه  می کنند ، از نور خورشید استفاده می کنند ، از نور خورشید لذت می برند ، از درخت استفاده می کنند . بر روی زمین راه می روند.

انسانها با هم به دنیا می آیند ،با هم زندگی می کنند ، با هم می خندند ، بدون هم می گریند .

بدون هم می میرند .

تنها خاک می شوند .

 تک تک ، اعمالشان مورد بررسی قرار می گیرد.     

 تک تک مجازات می شوند.   

  تک تک پاداش می گیرند .

  تک تک خوشحال یا ناراحت  می شوند.

چرا تنها؟! چرا فقط خودمون رو می بینیم ؟! به اطرافمون نگاه کنیم . کاش برای یک بار شده خداوند این پرده ی ازلی را از جلوی چشممان بردارد.

 

      

  
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 18:53  توسط حسام  | 

13 یا 12 + 1 یا 11 + 2 یا 14 - 1 یا ...

 

تا حالا نشستی فکر کنی که چرا به عدد 13 میگن عدد نحس ؟! .

کمتر آدمی میشه که به این چرندیات فکر کنه اصلا فلسفه ی اینکه 13 عدد نحسی هستش اینه که اول سنی ها اومدن برای مخالفت با امام علی این ایده رو دادن تقریبا مصادف با دوره ای بود که دین ایران داشت به یک دین واحد تبدیل میشد . اون موقع اکثریت مردم مسلمان نبودن بلکه زرتشت رو قبول کرده بودن . بعد سنی ها این آدم های بی عقل منظورم همین حکومتی هستش که بالاسرمون هستش اومدن به خاطر اینکه یواش یواش آثار زرتشت رو پاک کنن و اسلام رو جایگزین کنن این حرف رو تایید کردن .

ولی به خاطر اینکه کسی شک نکنه یه سری خرافات دیگه هم به خورد مردم دادن و لابلای اونها هم این ایده و نظر رو تایید کردن .

نمی خوام بگم که اسلام دین بدی هستش ولی یه جمله ی معروفی هستش که میگه : موسی به دین خودش عیسی هم به دین خودش . چرا نگفتن هر کسی هر دینی دوست داره با تحقیق و تفحص انتخاب کنه بدون هیچ اجباری . الان حدود هفتاد هشتاد درصد بچه های ایرانی فقط به خاطر اینکه پدر و مادرش مسلمون بودن اسم خوشون رو مسلمون گذاشتن .

اگه از اول این کار رو نکرده بودن این اتفاقات نمی فتاد و الان هم کلی از این مردم دارن ضرر میکنن . فکر می کنن که اسلام فقط نماز خوندن و روزه گرفتنه که معلوم نیست اینها رو هم درست انجام می دن یا نه .

ـ حالا اتفاقی که افتاده شب عیدی چرا اعصابت رو خرد میکنی .

اینها رو گفتم که قدر مملکت خودت رو بدونی ( اگه نمی دونستی ) . چون خوب کشوری داری از اول همش جشن بوده جشن صده یعنی جشنی که صد روز مونده به فصل بهار یا جشن نوروز که آغاز فصل بهار رو جشن میگیرن . چه بهتر که بیشتر تحقیق کنیم .

پیشاپیش این عید رو به همتون تبریک میگم و آرزو میکنم که سالی به از پارسال داشته باشی کارهایی که سال پیش نکردی امسال انجام بدی و هیچ وقت حسرت زمان از دست رفته اش رو نخوری  .

 

                       

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 19:36  توسط حسام  | 

گذشته . حال . آینده

 

یه سری چیزها هستش که در زمان قدیم وجود داشته و تا الان همون حالت و خاصیت خودش رو حفظ کرده .

یه سری دیگه هم در زمان قدیم وجود داشته ولی در حال حاضر کارایی و خاصیت خودش رو با یه خورده تغییر نسبت به قبل داره .

یه سری هم قدیم وجود داشته ولی حالا از بین رفته .

به نظره من اولی و آخری بهترین حالتها هستن ولی در مورد گزینه ی دومی یه سری مشکلات بوجود میاد درسته در بعضی موقعها دومی نسبت به بقیه اهمییت پیدا می کنه و مفید می شه ولی همیشه اینطور نیست بلکه بعضی موقعها ضرره .

مثلا همین چهارشنبه ی آخر سال . این از همون موردهایی که گفتم تبدیل به ضرر شده . چرا ؟! . چون شکل اولیه ی خودش رو از دست داده و تبدیل به یه شکل جدید و پر از شروور شده .

قدیمها شب چهارشنبه ی آخر سال توی حیاط خونه یا کوچه یه آتش بزرگ درست می کردند چون آتش مظهر پاکی هستش سه دفعه هر کسی از روی آتش می پرید و برای سال نو پاک می شد . اون شب شیرینی مخصوص خودش رو داشت که خیلی هم معروف هستش و عده ای هم از اعضای خانواده شراب می خوردن .

اون موقع خوش می گذشت و شیرین کام بودن ولی حالا چی آخر شبش فقط چند تا خانواده عزادار میشن .    

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 7:5  توسط حسام  | 

بی خوابی

 

روی یه صندلی  قهوه ای رنگ پایه گرد توی یه اتاق سرد و تاریک که فقط لامپی که بالا

 

سرت روشن و نورش تا شعاع نیم متری اطرافت رو روشن کرده نشستی . چشمات رو با دستمال سفیدی بستن و دستات رو به پشت صندلی بستن . تنها چیزی که می شنوی صدای پایی که دور و نزدیک می شه. بدجوری اعصابت به هم می ریزه دوستداری بلندشی و اون یار رو به قصد کش بزنی . لعنتی آشغال آروم راه برو من رو آزاد کنین . هر چی بهش میگی گوشش بدهکار نیست . انگار از تو راه رفتن و بینایی رو گرفتن و از اون شنوایی چه معامله ی بدی . همینطور که داد میزنی یه در گوشی محکم به گوش راستت می خوره . گوشت سوت می کشه و صدات بند میاد . به زور نفس می کشی دیگه حتی جون نداری که سرت رو تنت نگهداری.

صدای پا قطع میشه و با یه صدای تقریبا کلفت که از جلوت میاد ازت می پرسه اسمت چیه ؟!.

هر چی فکر می کنی یادت نمیاد آخه جرات دروغ گفتن هم نداری اگر هم داشتی دهنت باز نمی شد .انگار با چسب بستنش .

چرا چیزی نمیگی؟ ازت می پرسم اسمت چیه؟. یه درگوشی دیگه به گوش چپت میزنه تا شاید حرفی بزنی و هویت خودت رو بگی . ولی آخه کدوم هویت مگه هویتی داری که رو بشه .

ولی انگار دهنت محکم تر شد دیگه نفست هم داره بند میاد . دیگه مغزت هم کار نمی کنه .

اهل کجایی ؟ تا کی می خوای حرف نزنی .

آرزو میکنی که این به اصطلاح دادگاه تموم بشه و خلاص بشی . آرزوی مرگ میکنی . نه دیگه فایده نداره .

صدای روشن شدن کبریت و بعدش بوی سیگار میاد و دوباره صدای پا شروع میشه .

باز هم نمیخوای حرف بزنی ؟ . صدای پا پشت سرت قطع میشه با یه ضربه که به گردنت می خوره بی هوش میشی . دیگه همون حرکت سرت رو از دست دادی . فقط صدای دو نفر رو می شنوی که اون هم زیاد واضح نیست  .

صدای پا یکیشون رو می شنوی که نزدیکت میشه . انگار دیگه می بینی . می بینی که یکی داره نزدیکت می شه . پایه ی صندلیت رو می گیره . می خواد بلند کنه . داره بلند می کنه تا صندلیت رو برگردونه . صندلیت بر میگرده و از خواب بلند می شی می بینی که از بالای تخت افتادی رو زمین .   

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 17:44  توسط حسام  | 

قاطی

 

توی شلوغی ذهنت اگه یه مشکلی به مشکلاتت اضافه بشه چی کار می کنی؟! . دوست داری هر کی جلوی دستت هستش خفه اش کنی .  حتما برات پیش اومده یکی رو از خودت بالاتر ببینی . از هر لحاظی فرقی نمی کنه. بعدش بگی کاش من جای اون بودم . اگه من جای اون بودم چی می شد . همه ی مشکلاتم حل می شد .

چرا نمیای خودت رو با پایین تر از خودت مقایسه کنی . همیشه این رو بدون از تو بدبخت تر هم هست . فکر کردی مشکلاتت تو دنیا تک هستش و نمونه ای نداره.

اگه خودت رو با بالاتر از خودت مقایسه کنی از یه لحاظی برات خوبه چون سعی می کنی به اون موقعیت برسی ولی از طرف دیگه یه فشار روحی - فکری بهت وارد می شه . ولی اگه با پایین تر از خودت مقایسه کنی یه دل گرمی داری که بابا دنیا به آخر نرسیده که . همون مقامی که داری نگه می داری و سعی می کنی که ترقی کنی .

حضرت علی می فرماید : حسرت دو چیز رو در این دنیا مخور 1.چیزی که از دست دادی 2.چیزی که بدست نیاوردی.

 

 

 

Good luck

 

به شانس اعتقاد داری ؟!

اگه به شانس اعتقاد صد در صد داشته باشی کلاهت پس معرکه هستش . یعنی چی ! ؟ یعنی اینکه هیچ سعی و تلاشی برای رسیدن به اهدافت نمی گم انجام نمی دی ولی اونطور باید و شاید نیست . مثل اینکه بنشینی خونه و بگی هر چی خیر اتفاق می افته اتفاقاتی که برتمون می افته دست ما نیست . بدترین طرز فکر همین هستش .

البته جاهایی هم شانس دخالت داره ولی دلیل نمی شه که زندگیمون رو تحت شعاع قرار بده.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 13:57  توسط حسام  | 

طعم مرگ

فکر کن الان مردی و به هیچ جایی دست رسی نداری . فقط آدمهایی رو می بینی که جنازه ات روی دستشون جابجا می شه . صدای اونها رو میشنوی ، ولی اونها صدای تو رو نمی شنوند.نمی دونی چه کار کنی !.یه سری چیزها رو می بینی که تا حالا نمی دیدی . شوکه می شی ، این ور اون ور رو نگاه می کنی ، فقط یه سری قبر می بینی که بین اونها یکیشون خالی هستش همه ی تشیع کنندگان به طرف اون می روند ، کنار هر کسی که می ری ، کنر داداشت ، کنار خواهرت هر چی صداش میکنی ، نمی شنوه . التماس می کنی که خاکت نکن ولی انگار همه کر شدن و تو فقط می شنوی .

توی همین فکرها هستی که جنازه ات رو توی قبر میگذارند و داداشت ، خواهرت ، عمه و دایی ... می آیند توی قبر تا برای آخرین بار ببیننت ، صورتت رو بوس کنن ، گریه میکنن . تو هنوز مات ومبهوت موندی که کجایی !؟، نکنه همه اش خواب باشه ؟!،کی میشه از خواب پاشی و مثل هر روز بری سر سفره و صبحونه بخوری و بری بیرون . ولی انگار این خواب حالا حالاها ادامه داره ویا شاید تا ابد . تا به خودت میای خاک توی قبرت می ریزند ، همه میروند به غیر از داداشت و خواهرت . یک پیرزن در اون سکوت شبانه ی قبرستان با صدای سوزناک شروع به خواندن سوره ی " انا انزلناه و ..." میکنه ، داداشت اشکهایش را با دستمال سفیدی که از جیب کتش در میاره پاک میکنه و پولی به پیرزن می ده و میره . پیرزن هم با زمزمه کردن دعا با لحنی آرام از سر قبرت بلند میشه.                      

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 0:9  توسط حسام  | 

زندگی بهتر از این نمیشه

 

اینکه آدم نسبت به آینده اش نگران باشه خوب ، یا نه اگه امیدوار باشه ؟

اگه نگران باشه سعی می کنه تا آینده ای بهتربرای خودش فراهم کنه.از طرفی یه سری ضربه ی روحی بهش وارد میشه.

اگه امیدوار باشه یه جور حالت بی خیالی پیدا می کنه و اون سعی و تلاش رو نمی کنه.

من که نمی دونم چی کار کنم . تو جزء کدوم دسته ای. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 18:5  توسط حسام  | 

رفراندوم

 

به نظرت چه فرقی بین رنگ سیاه و سفید وجود داره؟

خیلی فرق وجود داره که یکی بر دیگری ترجیح داده بشه؟

به نظرت چه فرقی بین پوست سیاه با پوست سفید وجود داره؟

این هم حتما خیلی فرق داره که سفیدی بر سیاهی غالب شده . اینکه همیشه سیاه پوستها نماد برده و سفید پوستها صاحب آنها . در بعضی از مملکتها خیلی سر این مسئله تعصب دارند ، اینکه همیشه سیاه پوستها در همه ی سطوح از سفید پوستها باید پایین تر باشند .

خدارو شکر در مملکت ما این مسئله زیاد رشد، یا اصلا رشد نکرده . اما یک مسئله ی دیگه وجود داره که خیلی بدتر از نژاد پرستی هستش.

اینکه فرق بین دو جنس دختر و پسر . اینکه همیشه پسرها باید بیشتر فعال باشند و دخترها خونه نشین. اینکه تصمیم آخر همیشه با مرد . در بعضی از خانواده ها به دختر حتی اجازه داده نمیشه که ادامه تحصیل بدهند .

نمی خواهم بگم که طرفدار حقوق زنان شدم ولی یه خورده عدل هم بد نیست . 

من نمی فهمم چرا در مملکت ما وقتی آقایی با آستین کوتاه یا آستین رکابی بیرون میاد کسی کاری به کارش نداره ولی اگه دختری حتی سر لخت بیرون بیاد بهش گیر میدهند .

بابا نسل همه ی ما به حضرت آدم و حوا میرسه ، پس همه با هم خواهر و برادریم ، خواهرزاده و برادرزاده ایم ، ... پس دیگه محرم و نامحرمی وجود نداره .

حر فهایی که زدم قبول داری ؟ چرا     

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 13:3  توسط حسام  | 

واکنش

 

گرمای نفسش ، گرما بخش وجودم بود

صدایش گوشم را نوازش می کرد

نگاهش مرا سرمست می کرد

اما

اما رفتنش مرا خمار

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 11:15  توسط حسام  | 

توهم

چند تا سوال هستش که اگه کسی بتونه به اونها جواب بده موفق ترین فرد هستش.

چرا زندگی میکنم؟ چرا اصلا زنده ام؟ اگه کسی جواب داد و به نتیجه ی درست و درمونی نرسید دیگه از زندگی سیر میشه ، دیگه هیچ چیز و هیچکس برایش ارزش نداره . از خیلی هم اگه سوال کنی یه چیزی میگن ولی بعدش تو فکر میروند.

اگه از شما سوال کنن که چرا غذا می خوری چی میگی ؟ حتما میگی چون غذا انرژی تولید می کنه و می توانیم کارهامون رو انجام بدهیم . حالا کارهامون رو توانستیم انجام بدهیم آخرش چی ، آخرش که همه میمیرند و می روند توی یک دنیا ی دیگه که بین این دنیا و آن دنیا است تا روز قیامت. اگه روز قیامتی نباشه چی اصلا برزخی در کار نباشه چی؟ اون وقت همه چی الکی بوده و همه سر کار بودیم . ولی اگه وجود داشته باشه چی اونوقت حسرت می خوری یا خوشحال میشی. 

اگه به قول هندوها کسی که میمیرد روحش در جسم دیگه ای قرار بگیرد و دوباره به این دنیا برگردد تا تاوان کارهای جسم اولی را بدهد ، دیگه قیامتی نیست ،همه چی توی این دنیاست.

بالاخره کدومش این یا اون.

حالا میگوییم بطوره حتم دنیای آخرتی هست و به همه ی امور رسیدگی میشه ، روح هم یکبار بیشتر دمیده نمیشه  ، این دنیای به این بزرگی خالقی داره ، چرا ما نمی بینیمش ؟ میگن یه سری چیزهاست که دیده نمیشه ولی وجوده آن احساس میشه مثل محبت و عشق و ... ما هم قبول میکنیم. میگن خداوند تو آسمون هاست ، حتما تجربه کرده اند من هم می خواهم تجربه کنم.

باز هم میگوییم بطور حتم خداوندی وجود داره از کجا معلوم به جای یکی دو تا ، اصلا چند تا باشه . میگن خداوند مادی نیست . اگه از کسی سوال کنی که آیا خداوند دوتاست ، میگه نمیشه چون بینشون اختلاف بوجود می آید . اختلاف صفتی است که به جانداران مادی داده می شود . 

بالاخره کدومش خودتون قضاوت کنید.

   

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 18:23  توسط حسام  | 

خرابات

 

چند شب یش جایی دعوت بودم کسی رو دیدم که داشتم کم کم فراموشش می کردم یعنی باید فراموشش می کردم. با نگاه اولی که بعد چند وقت دیده بودمش یه جوری شدم.راننده تاکسی یه آهنگی گذاشته بود انگار همه اون شب می خواستن من رو خراب کنند.

راستی  نگفتم کدوم آهنگ ، از رضا صادقی اولین آهنگی که ازش شنیده بودم ( داشتم فراموشت میکردم اما باز ...) .

کاش مغز انسان مثل یه کامیوتر بود و هر کسی رو که می خواستش با دکمه اکش می کرد.

نه ،اگه ویروسی میشد چی ؟! اون وقت هر کسی رو هم که نمی خواستی اک میشد . اصلا ولش کن حتما حکمتی .

چند وقته بد جوری احساس تنهایی میکنم شب که می خواهم بخوابم اول اینکه خوابم نمیبره بعدش هم خودم رو توی یک اتاق تاریک میبینم که هیچکس یشم نیست انگار باید یه کسی باشه اما نیست نمی دونم کیه ! اگه میدونستم کیه خیلی خوب بود خلاصه این رو فهمیدم که باید یک سری از فایل ها رو حذف کنم و اصلا به اونها فکر نکنم.

الان که دارم این مطلب رو می نویسم تو دلم به خودم فحش میدهم .نمی دونم شاید این مطلب آخرم باشه که مینویسم .

دوست دارم تو که این مطلب رو میخونی هر چی تو دلت می آید برام بنویسی از دست هیچکس هم ناراحت نمیشم.   

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 18:6  توسط حسام  | 

زمستان است

 

بچه که بودیم وقتی ازمون می پرسیدن که سرگرمیتون تو زمستونها چیه وقتی مدرسه اید ما هم جواب می دادیم یا برف بازی یا اینکه چند نفر می شدیم مسابقه نفس می دادیم "ها " میکردیم هر کسی که بخاره بیشتری از دهانش بیرون می داد برنده بود.

وقتی که بزرگتر شدیم دوباره اون سوال رو می پرسیدن می گفتیم کاش مدرسه ها تعطیل بود و کناره بخاری روی یک تشک و زیره یک پتوی نرم یک سینی بزرگ پر از پسته جلومون و با چای و کاکائو می خوردیم.

حالا چی اگه ازمون بپرسن چی باید بگیم.

فقط همین شعر تلفیقی :

                              هوا بس ناجوانمردانه سرد است

                                    می خواهم فریادی بزنم  

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 19:23  توسط حسام  | 

چند شب پیش سوار تاکسی ، داشتم برمیگشتم خونه . راننده تاکسی سنی حدوده سی سی و پنج داشت . هوا بیرون سرد بود رادیوی ماشین روشن بود و یکی از این برنامه های طنز داشت برنامه اجراء میکرد. راننده بدجوری تو حال و هوای برنامه رادیویی بود . تا جایی که نزدیک بود تصادف بکنیم. 

خلاصه به چهارراه رسیدیم که از سه رنگ چراغ راهنما رنگ قرمز نصیب مب شد. به شمارش معکوس چراغ راهنما نگاه میکردم و تو دلم باهاش همراهی میکردم.

ناگهان پسری را دیدم که سنی حدود هشت نه ساله داشت که شلوار لی پاره و دو سه تا پیراهن یقه دار روی هم پوشیده بود و کاپشنی بدون زیپ روی همه ی اینها.تو دستش چند تا برگه دعا بود که از سرما دستش می لرزید.بنده خدا نزدیک هر ماشینی می رسید با هزارتا لابه می خواست یکی از اون دعاها رو بفروشه.نزدیک هر ماشینی می رفت یا بهش فحش می دادن یا شیشه ی ماشین رو بالا می کشیدن. تا اینکه به ماشین ما رسید یه دونه از اون دعاها رو روی داشبورد ماشین گذاشت و گفت آقا تو رو خدا یه دونه بخرین فقط صد تومانه، راننده که حواسش پرت شده بود عصبانی شد و دعا رو پرت کرد بیرون گفت برو بچه جون.

اونطرف خیابون زنی با چهرهای پوشونده و بچه ای که با چادرش به کمرش بسته بود و یکی از این قوطی کنسروهایی که با دود اسپند سیاه شده بود در دست داشت، دیده میشد. نمیدونم پسرک چی کار کرد که شروع کرد به زدنش.پسره هیچ عکس العملی انجام نداد تنها کاری که تونست بکنه ، دعاهارو اندخت و با گریه شروع کرد، فرار کردن.

وقتی اون صحنه رو دیدم یه جوری شدم.

اونجا بود که معنی عدل و عدالت و عادل و... رو فهمیدم.    

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 22:21  توسط حسام  | 

 

 

به نظره شما آدم بهتره

 

بفهمه و خودش رو بزنه نفهمی

 

یا

 

نفهمه و خودش رو بزنه به فهمیدن

 

 

هر کسی هستی خودت باش.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 19:20  توسط حسام  | 

بد و بدتر

نمی دونم من دیدم عوض شده یا آدمها عوض شدن. کلا بد زمونه ای شده هیچکس به هیچکس رحم نمیکنه چه آشنا! چه غریبه! 

از هر نوعی که بگی چه احساسی! چه جسمی!

پدر به پسر زور میگه البته پدر بده آدم رو که نمیخواد

پدر و مادر به هم زور میگن البته زن و شوهر که بده هم رو نمی خواهند

مادر به پسر زور میگه البته مادر بده بچه اش رو که نمیخواد

خواهر و برادرها به هم زور میگن البته باز هم بده هم رو نمیخواهند

میگن دوست خوب اونییکه تو غم و غصه باهات باشه. میگن اگه کسی رو خواستی بشناسی باهاش برو سفر یا سه چهار روز با هم باشین . دوست خوب شناخته میشه.

دوست خوب به آدم زور میگه اینم بده آدم رو نمیخواد

خدا هم که بده بنده اش رو که نمی خواد

پس این همه بدی توی این دنیای لعنتی از کجا میاد.نکنه سره کاریم.

قضیه ی همون معتادها شده وقتی که بهشون میگن کی این بلا رو سرت خراب کرد میگه دوست ناباب.نشد ما یه روز این رفیق ناباب رو ببینیم.

ولی این رو میدونم اگه بدی کنی از همون منبع ناشناس بهت بدی میشه. 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 18:6  توسط حسام  |